میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

میوه دل

دنیای سبحان من

سلام نازگل من ، سلام خوشگل من اینروزا نمیدونم از آقا بودنت بگم یا از شیطنتهات . باید بگم آقایی چون از پروژه پوشک با سربلندی و موفقیت فارغ شدی همیشه وقتی دستشویی داری سریع میگی حتی نیمه شب هم بیدار میشی میگی مامان جیش دارم و اصلا جات رو خیس نمیکنی . آفرین نفس من . آقایی به خاطر اینکه صبحها بدون هیچ بهونه گیری بیدار میشی شیرت رو میخوری و با هم میریم بیرون شما بدون هیچ ناراحتی میری مهد و من میرم سرکار و موقعیت رو درک میکنی . اینقدر مهد رو دوست داری که وقتی اذیتم میکنی بزرگترین تهدید برات اینه که بگم دیگه نمی برمت مهد اونوقته که سریع میگی بشید ( ببخشید ) اسم و فامیل خودت ، بابایی و من و حتی مامان جون و آقاجون رو یاد داری حتی آدرس خون...
21 مهر 1392

اندر احوالات سبحان و مهدکودک

سلام نفس من  جونم برات بگه که شما به مهد خیلی علاقه داری به طوریکه از خواب که بیدار میشی میگی بریم پیش میناجون (مربیت) و بدون هیچ بهونه گیری حاضر میشی و وقتی میریم مهد میری بغل میناجون و برای من بوس میفرستی و میگی مامان برو زود بیا . دیروز هم با همون لحن بچگانه گفتی مامانی من میرم مهد مامانی بره سرکار زود بیاد دنبالم . اسم دوستات رو یاد داری و با محیط کاملا آشنا شدی به طوریکه به محض اومدن تو خونه از مهد میگی که چکار کردی و چی خوردی و دوستات چیکار کردن و غیره حتی به جزئی ترین چیزها دقت داری که مثلا امیرمحمد و متین پوشک دارن جیششون رو نمیگن . اسامی امامها رو تا امام ششم یاد گرفتی و قشنگ میگی . تو دفترچه هفتگیت نوشته که آموز...
11 مهر 1392

سبحان به مهد میرود

سلام پسر عزیزم   قربون قدوبالات برم من بس که شما عزیزی . با سه روز تاخیر اومدم برات بنویسم سه روزه که میری مهد کودک ، جونم برات بگه از روز اولی که صبح بیدارت کردم اول که بهونه بابا رو گرفتی و وقتی بهت گفتم از امروز بابا میره سرکار منم باید برم و شما باید بری مهد بدون هیچ بهونه گیری حاضر شدی فقط تنها مشکلت با فرم مهدت بود که دوستش نداشتی و میگفتی داغه (منظورت این بود که گرمه ) چون به شلوارک و نیم آستین عادت کردی نمی پوشیدیش اما بدون اینکه منو اذیت کنی زودی حاضر شدی و با هم رفتیم مهد  وقتی رفتیم اونجا تا نیم ساعت خودم بودم و شما با دیدن بچه هایی که گریه میکنن با تعجب محیط رو برانداز میکردی اما یکم که با مربیت آشنا شدی من ...
4 مهر 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد